به نام حق ![]()
کاشکی وقتی فرشته ها زیر بغلم رو رها کردند و گفتند اینجا زمین هست و امروز تو متولد میشی روزی که
تو رو نماینده خدا به حساب میارن التماس شون میکردم که من رو به همون اسمون برگردونند اخه من
مگه می تونم نماینده خدا باشم ؟؟!!! من فقط می دونم یک خدایی هست همین .
حالا سال هاست که من زمین هستم و اسمون بالای سرم اگر روزای اول یادم بود که یک
اسمونی هست و یک خدایی الان فقط وقتی کم میارم وقتی می بینم زمین و ادمکای زمینی
نمیتونند گره از کارم باز کنند میگم خدایا کمکم کن ولی دیگه خسته شدم بی معرفتی هم
حدی داره نامرد بودن عقل معیوب می خواد و دل سنگ اما من هنوز وقتی اسم خدا رو
می شنوم وقتی صدای الله اکبر توی گوشم می پیچه حس خوب دارم و اشک توی
چشم هام ٌ هنوز خدا هم از من ناامید نشده چون دستام خالی نیست چون وقتی این دستای
محتاج رو سوی همون اسمون خدا می برم بارون میاد من هنوز بوی اب و خاک رو حس میکنم
من هنوز توی این همه الودگی های جو رواجور زمین دارم هر روز هوای خدا رو نفس
می کشم !!
خدایا این همه مدت که روی زمین بودم داشتی به من نگاه می کردی امیدوار بودی که صدات کنم فقط بیام
پیش خودت نیومدم حالا که مهونی گرفتی و من رو هم دعوت کردی که به خودم بیام کمکم میکنی که توی
ضیافت اسمونی به یاد بیارم که ادم روی زمین اومدم و انسان باید به اسمون برگردم .
من توی این دنیای غفلت که عمرم رو درونش حروم کردم یک چیزی رو خوب فهمیدم :
خدایا ما ادما هر چی که باشیم روی زمین بدون تو شاید زنده باشیم اما زندگی نمیکنیم .
+ نگاشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط پردیس


